بحـرانِ نوشـیدن چای
هر واقعه ای در تنـهایی بحران عـــسد!
 

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست...

 ۱۳٩٤/۱٢/۳ | ٧:۳٦ ‎ق.ظ  | چــیندیـکـآ | نظرات ()

دوستت دارم به توان چهارده خطِ متوالی.

 ۱۳٩٤/٧/۱٦ | ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ  | چــیندیـکـآ | نظرات ()

سلام‌.همیشه اولین ها سخت هستند.میگویی نه؟؟یک مثال نقض بیاور روی کاغذی بنویس و روانه ی همین آدرسی کن که پشت پاکت نوشته شده.بنویس اینطور نیست دلیل بیاور و استدلال کن...بنویس وجه مشترک این روزها با آنوقت ها چیست.از هرچه تغییر کرده است برایم بنویس.از آهنگ مورد علاقه ی این روزهایت بگو.ذائقه غذایی ات چگونه است؟گیاه خوار نشده ای؟!اضافه وزن نداری؟؟کمبودش چطور؟؟بنویس این روزها لبخند چه کسی توجه ت را به خود جلب کرده.میدانی همیشه فکر میکردم باید لبخندها را قاب گرفت به دیوار زد.ساعت ها به هرکدام نگاه کرد ویژگی های هرکدام را نوشت.تا آخر معلوم شود لبخند هرکس خاص و منحصر به فرد است.کتاب میخوانی؟نمیدانم شاید کتاب مینویسی.وای راستی گل مورد علاقه ت چه بود؟!خیلی ناجور میشود اگر ندانم؟این را هم بنویس.خب این را جداگانه بنویس توی خطی مجزا.به نظر مطلب مهمی می آید.در نامه ی اولت جواب اینها را بده.راستی اینروزها حالت چطور است؟!!..

 

پ.ن ۱: انتخاب مخاطب با شما..اصلن لازم است مخاطب داشته باشد؟!

پ.ن ۲: وقتی چیزی تغییر نمیکند اصرار برای تغییر لازم است؟؟

 ۱۳٩٤/٥/۱۳ | ٤:۱۳ ‎ق.ظ  | چــیندیـکـآ | نظرات ()

            آخرین روزهای اسفند است

 

             از سرِ شاخِ این برهنه چنار

 

             مرغکی با ترنّمی بیدار

 

             می زند نغمه

 

             نیست معلومم

 

             آخرین شِکوه از زمستان است

 

             یا نخستین ترانه های بهار

 

 ۱۳٩۳/۱٢/٢٩ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ  | چــیندیـکـآ | نظرات ()

پشت کاجستان، برف

برف، یک دسته کلاغ

جاده یعنی غربت

باد، آواز، مسافر، و کمی میل به خواب...

من، و دلتنگ، و این شیشه ی خیس

می نویسم، و فضا...

یک نفر دلتنگ است....

 

"سهراب سپهری"

 ۱۳٩۳/۱٢/٩ | ۳:٥٦ ‎ب.ظ  | چــیندیـکـآ | نظرات ()

من یک همیشه تقریبن بی حوصله هستم.من یک درس نخوان هستم.من یک انسان دارای ذهن مشوش هستم.من یک سپری کننده ی روزهای تکراری هستم.من یک هیچی بلد نیست هستم.من یک از گوش دادن آهنگ خسته شده، هستم.من یک تقریبن الکی لبخند بر لب، هستم،من یک همیشه دنباله ی یک چیزی را ول بکن هستم،من یک در وسط راه مانده هستم،من یک مراعات کننده ی دیگران هستم،من یک رویا پرداز تمام وقت هستم.من یک ترسوی بزدل هستم،من یک علاقه مند به خواب های طولانی هستم،من یک هرروز از فردا شروع بکن هستم،من یک خسته هستم...واقعن خسته :(

 ۱۳٩۳/۱۱/٦ | ۸:٤۳ ‎ب.ظ  | چــیندیـکـآ | نظرات ()

وارد پرشین بلاگ شدم میخواستم چند خطی که توی ذهنم بود رو تایپ و احتمالن منتشر کنم.چشمم افتاد به پایین که--> با ارسال این یادداشت مایل به شرکت در جشنواره ی هوای پاک هستم..ینی اگر مربع را تیک بزنم در مسابقه هوای پاک شرکت داده میشوم..پرشین بلاگ واقعن دوست داری از زبان من بشنوی که هوای پاک چیست؟؟هوای پاک چه خواصی دارد؟؟هوای پاک را چطور میتوان حفظ یا ایجاد کرد؟؟؟باشد حال که اصرار داری برایت می گویم..هوای پاک هوای با او بودن بود، باقی هوای آلوده و غیرقابل تنفس است. واضح است که خاصیت هوای پاک، پاک بودن است..برای حفظ آن کار خاصی نباید کرد اصولن باید نشست و نگاه کرد.حرف خاصی هم نیازی نیست زده شود در برابر هوای پاک کاملن باید شیرازی گونه رفتار کرد..ایجاد مجددش شوخی آنگیز ترین حرکتیست که میتوان انجام داد...در ضمن این مربع را هم تیک نخواهم زد تا راز هوای پاک بین خودمان بماند...

 یک جایی هم هست که رضا صادقی می گوید یه روز از پیش تو میرم که هوا بارونیه..ممکن هم هست برفی یا آفتابی باشه..مهم این است که هوا دیگر پاک نیست....

روزهای خوب و بد به در...

 ۱۳٩۳/۱۱/٤ | ٢:٤٤ ‎ق.ظ  | چــیندیـکـآ | نظرات ()

اینروزها در خانه یک ژست خاص به خودم گرفته ام که خیلی می پسندمش.یک ژستی که همه را نسبت به من مشکوک کرده است.یک ژستی که باعث شده است دیگران لایک تو نو مای اگزکت مایند..اما واقعن چیزی که آنها فکر می کنند و به آن مشکوک شده اند در ذهن من نیست..چیزی که ذهن مرا به خودش مشغول کرده است را در آخرین لایه گذاشته ام و رویش را هم خوب پوشانده ام، محال است همینطور الکی الکی از آن سر دربیاورند..راستی من امروز یک عدد کرم را از این زندگی لعنتی راحت کردم..مدام با چشمانش به من میگفت کیل می پلیز.اول خواستم از زیبایی های زندگی برایش بگویم.بگویم که هرصبح یک شروع تازه است..ممکن است چیزهای خوبی انتظارت را بکشد اما من خسته تر از آن بودم که با یک کرم به زبان بریتانیایی صحبت کنم.به همین خاطر او را به آرزویش رساندم و به فجیع ترین شکل ممکن به درک واصلش کردم.الان که دقت میکنم با چشمانش چیز دیگری میگفت.در واقع قصد داشت لایه های پنهان ذهن مرا مورد بررسی و کنکاش قرار دهد..خیلی تیز بود.خدارا شکر که دیگر در این دنیا زیست نمیکند میتوانست با آن چشمان قهوه ای رنگش مرا لو دهد اند عه پیس آف شیت هپن این مای لایف.

 ۱۳٩۳/۱٠/۳٠ | ۳:٤۳ ‎ب.ظ  | چــیندیـکـآ | نظرات ()

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

 

از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی

بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

 

از اینکه با تمام پس انداز عمر خود

حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

 

کم کم به سطح آینه برف می نشست

دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

 

دنبال کودکی که در آن سوی برف بود

   رفتم ولی به او نرسیدم  دلم گرفت

 

سید مهدی نقبایی

 

 

_روزگارتون بی حسرت..

 ۱۳٩۳/۱٠/٢٤ | ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ  | چــیندیـکـآ | نظرات ()

به رفتن فکر نمیکنم؛ نه!

خیال میکنم ازین مسیر آمده ای

و گل ها به افتخار قدومت

زمین را فرش کردند...

 

 

_آری تنها یک خیال است..حقیقت چیز دیگریست..

_تو تا به جای من از خواب بیدار نشده باشی، تا با آدمایی که من حرف زدم حرف نزده باشی، تا لباس های من رو تنت نکرده باشی، تو خونه و شهری که من زندگی میکنم راه نرفته باشی، اون حرف هایی که من خونده و شنیدم رو نشنیده باشی،نمیتونی بفهمی من کی هستم و شرایطم چه جوریه...به خودت این حق رو نده که یک ثانیه من رو تو ذهنت تجزیه تحلیل کنی..

 ۱۳٩۳/۱٠/٢۱ | ٤:٠٦ ‎ب.ظ  | چــیندیـکـآ | نظرات ()

تمام عروسک‌های تاریخ

یتیم می‌ماندند

اگر خدا

دختر را نمی‌آفرید.

-شبا 99 درصد مغزم موافقه بخوابم اما اون یه درصد باقیمونده میگه: بیا در مورد اینکه چرا پنگوئنا زانو ندارن فکر کن :l

-مشکل نگذاشتیده شدنِ کامنتام هنوز رو مُخه در ضمن :l

 ۱۳٩۳/۱٠/۱٥ | ٦:٥٥ ‎ب.ظ  | چــیندیـکـآ | نظرات ()

سلام به همگی :)

امیدوارم که در صحت و سلامت کامل به سر ببرید چه از لحاظ جسمی و چه روحی.اکنون که این پست رو برای شما می نگارم یک عدد چیندیکای دچار مشکل هستم..مشکلم از این قراره که مدتی هست که نمیتونم کامنتی ارسال کنم.. :(

اگه کسی راه حل این مسئله رو میدونه ممنون میشم راهنماییم کنه..

 ۱۳٩۳/٩/٢٦ | ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ  | چــیندیـکـآ | نظرات ()

 

 

اگه بوس ابراز علاقه ست، مسلما گاز تزریق علاقه ست..

همینه که هست -_-  

:)))

 ۱۳٩۳/٩/۱٦ | ٩:٢۳ ‎ب.ظ  | چــیندیـکـآ | نظرات ()

یک زمانی هم بود که ما کلاس ویولون میرفتیم.تیچری که به ما آموزش میداد یک آقای خیلی موسیقیدان بود بعد یک بچه ای هم داشت که او را هم موسیقیدان کرده بود و گاهی اوقات یک مینی گیتار با خودش می اورد و هی اصرار میکرد شما چیزی بخوانید تا من بنوازم..آن تیچر از آنجا رفت (از خانه هنر) بعد یک تیچر دیگر آمد او خیلی بی اعصاب بود دایم غر میزد که فلان و بیسار ..بعد خیلی هم کلاس میگذاشت فی الواقع کلاسدانش غنی بود..بعد فهمید که کلن جای او در خانه هنر نیست و باید برود یک جای دیگر کلاس بگذارد..بعد یک تیچر دیگر آمد که یک آقای دیگر بود و برادرم بعد از یکبار رویت ایشان رگ غیرتش گل کرد که برو و یک جای دیگر هنرمند بشو.من هم هیچ جای دیگر تا به امروز نرفته ام که هنرمند بشوم..امروز که این پست را مینویسم دیگر ویولن ندارم سر هیـــچ و پوچ دکش کردم رفت..یک دف جایش را گرفت آن را هم اندکی بعد راهی خانه ی شوهر کردم هم اکنون هیچ یک از آلات موسیقی در منزل ما یافت نمیشود و کلن جو هنر رخت بربسته است و به جاهای دیگر کوچ کرده است..کلن این یک پست گول زنک بود چون من بعد از اینکه برادرم دستور داد به جای دیگری بروم حرف گوش دادم و رفتم یک جای دیگر از قضا تیچر آنجا هم همان تیچری بود که کلاس گذار بود و من بعد از اولین جلسه واقعن نواختن موسیقی را بوسیدم و گذاشتم کنار چون فهمیدم هنر من خیلی خاص عسد و اصلن نباید هرکسی هنر مرا نیـظاره کند..الکی گفدم حوصله م نمیکشید دیگر..باز هم الکی گفدم چون میخواستم هی بروم یونی در آن سوی کشور و هی بیایم..کلن جو موسیقی از سرم افتاد..این پست را به مناسبت آخرین روز آبان نوشتم چون ویولونم را در ماه آبان خریده بودم..دروغ گفدم :l این پست را دیشب نوشته بودم اما پابلیش ننمودم از تاریخ و ساعتش مشخص است و ویولن را هم در یکی از ماه های تابستان خریدم..کلن قصدم از این پست این بود که بگویم دروغ گفتن کار راحتیست حتی در کوچکترین مسایل هم میتوان دروغ بافی کرد..الکی گفدم :l همین الان به ذهنم رسید که این نتیجه گیری را از این پست بکنم، چون واقعن قصدم از نوشتن این پست صرفن یاد کردن از ویولنم بود :)

 

و من الله توفیق.

 

 ۱۳٩۳/۸/٢٩ | ۸:٤۱ ‎ب.ظ  | چــیندیـکـآ | نظرات ()

من از آن آدمهای تا نصف شب بیدار بمان هستم..حتی تا سحرگاهان و صبحدمان..اصلن یک جورهایی دنیا آمده م که شب ها بیدار باشم..من از آن آدمهایی هستم که شب را به روز ترجیح می دهد..من از آن آدم هایی هستم که نصف  شب ها چندبار گالری گوشی اش را هی نگاه میکند..هی واتس آپ را بالا و پایین میکند..از آن آدمهایی هستم که یکی یکی کلیپ های گوشی اش را چک میکند و هرکدام روی نِروَش راه می روند را دیلیت میکند..من از آن آدمهایی هستم که نصف شب به خودش می گوید دیدی باز لاک مورد علاقه ت را نخریدی..دیدی الکی ناخن هایت را گذاشتی بلند شدند..دیدی الکی هرروز بهشان رسیدگی می کنی که لب پر نشوند..دیدی اصلن ناخن هایت به هیچ دردی نمی خورند..دیدی بُعدِ ناخنیِ زندگی ات هم حرفی برای گفتن ندارد...من از آن آدم هایی هستم که موهایش را کم شانه می کند..اصلن به دنیا آمده است که موهایش شلخته باشد و چقدر این شلختگی موهایش زیباست جدّا..من از آن آدم هایی هستم که با خودش شرط می کند هرروز 10 دلیوان آب بنوشد ولی آخر شب به این فکر میکند که اصلن امروز به 5 لیوان رسید؟!..من از آن آدم هایی هستم که هرروز منتظر است و خودش هم نمیداند منتظر چه..واقعن خیلی هم خوووب....من از آن آدم هایی هستم که خیلی خیلی حرف زدن را دوست دارد اما اغلب ساکت است و این یکی از ابعاد اسف بار زندگی اش است..درست است که سکوت نوعی زیبندگیست اما اینروزها من به شدت از این زیبندگی فراری ام و هرروز بیشتر گرفتارش میشوم..من از آن آدم هایی هستم که خوب بلد است دردها را تحمل کند..امروز سردرد، کمر درد، دل درد، چشم درد،و چند درد دیگر را یکجا با هم تحمل کردم و در آخر با یک آمپول مسکّن تو دهنی زدم به تمام دردها..درست است من خیلی دامنه تحملم بالاست اما این به دور از انسانیت است که که تمام دردها با هم به من هجوم بیاورند..من از آن آدم هایی هستم که خیلی دوست دارد یک هپـی اِندینگ داشته باشد زندگی اش..اصلن مگر من چه از خیلی ها کم دارم که زندگی ام هپی نباشد..من باید استایل زندگی م هپی باشد هپی بیدار شوم ،هپی دنس کنم، هپی با خدا حرف بزنم، هپی ذرت مکزیکی بخورم، هپی خرید کنم، هپی آشپزی کنم،هپی بخوابم،هپی خوابم نبرد،هپی گالری گوشیم را چک کنم،هپی واتس آپ را بالا پایین کنم،هپی کلیپ های به درد نخور را پاک کنم،هپی به ناخن هایم برسم و یادم برود لاک بزنم،هپی موهایم را شانه نکنم،هپی یادم برود 10 لیوان اب بنوشم،هپی منتظرِ نمیدانم چی باشم، هپی دردها را تحمل کنم،و هپی اند شوم...همینطور هپــی هپــی و هپی...

و من الله توفیق...

 ۱۳٩۳/۸/٢٦ | ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ  | چــیندیـکـآ | نظرات ()

← صفحه قبل صفحه بعد →

ابزار وبمستر

ابزار وبمستر